زندگی رنگین است بوی آن غمگین است
زندگی را دیدم غم آن را دیدم
باخودم زمزمه در دل کردم که من آن را چه کنم
به فراسوی چه اش گریه کنم به چه اش خنده کنم
ناگهان خبری آمد و آگاهم کرد توکه دیوانه و سرگشته و آواره شدی
بایدش ساز کنی ساز آن را به خودت کوک کنی
اگرش این کردی زندگی یار برایت سازد
نوشته خودم